| مشاوره - خود باوری زنان |
فصل سیزدهم
حالت تدافعی
بعضی اوقات ما سعی می کنیم از خودباوریمان به روشهایی محافظت کنیم که به آن لطمه می زند . هدف ما مراقبت نمودن از خودمان است ، ولی نتیجه ی معکوس می گیریم ـ و اثر سوئی در روحمان به جای می گذاریم .
مهمترین مثال از چنین رفتاری حالت تدافعی است.
فردی از ما سئوال می کند ، به طریقی ما را به چالش فرا می خواند ، یا کاری را که انجام داده ایم مورد انتقاد قرار می دهد. برای دفع احساسات ناراحت کننده ای نظیر آشفتگی و پریشانی یا اضطراب که در درونمان قلیان می کنند با بیزاری ، استدلال عقلی یا حمله ی متقابل واکنش نشان می دهیم و یا اینکه از موضوعی که پیش آمده ، دوری می کنیم و با حالت تدافعی عکس العمل نشان می دهیم . درچنین مواردی آنچه که برای ما هیمت دارد درک حقیقت نیست . بلکه این موضوع است که چطور می توانیم از ناراحتی خود پرهیز کنیم ؟
وقتی ما به این طریق عمل می کنیم خود خودباوری ما صدمه می بیند ، به دلیل این که آنچه که ما نهایتا از آن اجتناب می کنیم حقایق و واقعیت هستند .
ارتباطی عمیق و درونی بین خودباوری و احترام به حقایق وجود دارد . زنان و مردانی که از خودباوری سالمی برخوردارند ، خود را متخاصمین واقعیت نمی سازند . در عوض ، هدف آنها پیوند خوردن با واقعیت به بهترین نحو است . آنها اندیشمندانه ، مسئولانه و مقتدرانه عمل می کنند و این راز موفقیت آنهاست .
اما امروز زمانی که خودباوری ما متزلزل است ، با عقل حقیقت را نمی شناسیم ، بلکه با توانایی خود در نادیده گرفتن حقایق آزار دهنده دریک ابهام ذهنی و موفقیت خود در به کار بردن تاکتیک های تدافعی ، آن را تشخیص می دهیم .
بدین ترتیب ، ترسمان از این که اگر رفتارمان در معرض دید همگان قرار گیرد ، خودباوریمان (یا تظاهرمان به خودباوری) دوام نخواهد داشت ، تشدید می شود ، ما این ایده زیان آور را که واقعیت دشمنی است که باید آن در کناری نگاه داشت ، عمیق تر می کنیم . هیچ ضربه ای که از سوی کسی به ما وارد آید نمی تواند مضرتر ازاین ضربه برای حسی باشد که نسبت به خود داریم .
جووان در شرکتی که تجهیزات الکترونیکی خانگی تولید می کرد ، کار می کرد . او بعد از مشاجره ای که با مدیر خود نورا داشت با حالتی عصبانی به دفتر من مراجعه کرد . وقت زیادی را صرف کردم تا علت عصیانیت جووان را دریابم : نورا با پرسیدن این سئوال از جووان که " چرا به مشتری گفتی که می توانیم سفارشش را جمعه تحویل دهیم ، در حالی میدانی که ما احتمالا نمی توانیم آن را زودتر از چهارشنبه ی آینده تحویل دهیم ؟" باعث شروع ناگهانی مشاجره شده بود . نورااسن سئوال را با حالتی طبیعی و غیر متهمانه مطرح کرده بود . (همانطور که بعدا جووان نیز این را اعتراف کرد ) . جووان درپاسخ به او با فریاد پرسید ه بود : " آیا اگر من یک مرد بودم هم این سئوال را هم از من می پرسیدی ؟ " این گفته ی جووان به طور ضمنی بیان می داشت که برای نورا دروغگویی دریک زن قابل تحمل نیست ولی دریک مرد چرا و این باعث شد که سرپرست جووان هم به شدت عصبانی شود و با عصبانیت قابل ملاحظه ای واکنش نشان دهد .
من به جووان گفتم : " به من بگو که چرا به مشتری تان دروغ گفتی ؟ " بعد از سکونی طولانی بالاخره جواب داد " به دلیل این که اگر واقعیت را به او می گفم عصبانی می شد و من از عصبانیت او می ترسیدم . "
سپس از جووان خواستم که با صدای بلند بگوید : " من در مورد تاریخ سفارش به مشتری دروغ گفتم ، چون از عصبانیت او می ترسیدم . " با این تمرین ساده از او خواستم که آنچه را گفته بپذیرد و تجربه کند وقتی این کار را کرد از او پرسیدم که چه احساسی دارد و با آه عمیقی پاسخ داد : " احساس می کنم پاک تر شده ام . "
به او گفتم که روان درمانی به او کمک می کند تا بدون ترس ازعصبانیت رشد کند . اما درهیمن اثناء بهتر است که به جای این که تسلیم ترس خود شود ، با آن رو به رو شود . او گفت :" وقتی که سفارش به موقع نمی رسد ، من واقعا با عصصبانیت مشتری رو به رو می شوم . " من از او پرسیدم در مورد گفتن آن چیزی که دریافته نورا به سرپرستش ، چه احساسی دارد و او بعد از کمی طفره پاسخ داد : " وحشت دارم ، اما این کار را خواهم کرد . من درک این مطلب را به او مدیون هستم . "
من از جووان پرسیدم اگر میخواستی این حقیقت را که از عصبانیت مشتری می ترسی ،در همان وهله ی اول به نورا بگویی چه چیزی ناراحت کننده و رنج آور بود ؟ و او پاسخ داد : " اگر می خواستم این کار را انجام دهم ، مجبور بودم با این حقیقت ناراحت کننده رو تحقیر کننده ی ترسم از عصبانیت مشتری مواجه شوم . " بدین ترتیب نورا که می خواست با دروغ گویی خود را حفظ کند ، باعث خود شکنی خود شده بود .
شارلن و آلکس برای مشاوره ی خانوادگی به دفتر من مراجعه کردند . شارلن یک نسخه بردار و الکس در بخش تولید یک شرکت تبلیغاتی کار می کرد . هفده سال از زندگی مشترکشان می گذشت و حاصل ازدواجشان دو پسر جوان بود ، که اغلب مجادلاتشان در مورد نحوه ی تربیت آنها بود .
شکایت شارلن این بود که الکس هیچ توجهی بع قضاوت او به عنوان یک مادر ندارد و از مسئولیتهای سنگین مادری او قدردانی نمی کند .شارلن با عصبانیت گفت : " او درک نمی کند که چرا گاهی من خسته و بی حوصله هستم . زمانی که من بر سر پسران جیغ و فریاد می کشم او ناراحت می شود ، گویی که من هیچ علتی برای این کار ندارم ."
شکایت الکس هم این بود که با وجود دقتی که صرف می کند تا کلماتی به کار برد که توهین آمیز یا ناراحت کننده نباشند ، شارلن همه ی گفته های او را به عنوان حمله به خود تلقی می کند و با خشم و حمله متقابل نیز پاسخ می دهد .
الکس گفت : " من هیچگاه صلاحیت او را مورد انتقاد یا عیب جویی قرار نمی دهم و هرگز قدر او را بی منزلت نمی سازم . اما زمانی که می گویم که به آرامی و محترمانه صحبت کردن با پسران تاثیر بیشتری دارد تا توهین و تمسخر ، او به شدت عصبانی می شود و می گوید که من قدر زحماتش را نمی دانم و قضاوت خود رابالاتر از قضوت او می دانم .
به خوبی واضح بود که شارلن به هر دلیلی احساس می کرد که سهم او به عنوان یک مادر مورد قدردانی قرار نگرفته و شوهرش او رابه عنوان یک فرد مساوی و عاقل در نظر نمی گیرد . او با ناراحتی شدیدی گفت : " دلیلش آن است که من یک زن هستم " . من تصدیق می کنم که بعضی مادران با همسران خود با بی احترامی و تحقیر رفتار می کنند . بعد از شارلن پرسیدم که الکس چگونه این پیامهای منفی را به او انتقال می دهد و شارلن قادر به پاسخگویی نبود . من به شارلن گفتم که من هیچ رفتاری از سوی الکس ندیدم که سخن او را تایید کند .
شارلن با ناراحتی گفت : " همه مردان این گونه اند . خدا می داند که پدرم هم همین طور بود . " او از رفتار تحقیر آمیز پدرش با مادرش و موافقت همیشگی و تحقیر آمیز مادرش سخن می گفت . " سوگند می خورم که اجازه نمی دهم هیچ مردی با من این گونه رفتار کند . "
به او گفتم که ممکن است به دلیل تجربیات دوران کودکی ، قبل از این که الکس حتی کلمه ای گفته باشد همیشه از او انتظار بدترین رفتار را داشته و دریافتم علت اساسی ناراحتی او زمانی که شوهرش از رفتار او با پسران انتقاد می کرده ، نیز همین بوده است .
بعد از لحظه ای طولانی از اندیشیدن بالاخره گفت: " کاملا درست است . من با حالت تدافعی رفتار می کنم ."
من به او گفتم زمانی که شما یک دختر جوان بودید ، مشاهده ی رفتار پدر با مادر برای شما بسیار رنج آور بوده است . "
او به تندی پاسخ داد :" نه فقط با مادرم ، با من هم رفتاری تحقیر آمیز داشت ، در واقع باهر زن و دختری اینگونه رفتار می کرد ."
الکس گفت :" زمانی که من صحبت می کنم ، دوست دارم که من به نگاه کنی و به سخنانم گوش بدهی . شخص من را . نه تجسم خیالی از پدرت ، وگرنه من احساس می کنم قابل دیدن نیستم . زنان می خواهند که با آنها به عنوان انسان رفتار شود نه کلیشه گونه . مردان هم همین را می خواهند ."
شارلن برای موافقت با این اصل مشکلی نداشت . اما صورت عملی بخشیدن به آن به سادگی ممکن نبود . حالات تدافعی برای او مانند یک استراتژِی بقا بود و احساس می کرد بدون آن از بین می رود .
در حالی که از الکس می خواستم که او را درک کندبه او گفتم : " آدم عاقل وسط دریای طوفانی کمربند نجاتش را دور نمی اندازد . "
به شارلن هم گفتم :" آنچه امیدورام درک کنی این است که زندگی شما مانند دریای متلاطمی است که حالت تدافعی تان ، نه تنها شما را نجات نمی دهد بلکه باعث غرق شدن شما می شود . "
او پرسید : " پس راه نجات چیست ؟ "
" بسیار خوب ، برای شروع وقتی کسی با شما سخن می گوید اولین اولویت شما گوش کردن دقیق به سخنان او و تلاش برای درک آن باشد ساده به نظر می رسد ، این طور نیست ؟ اما می دانید ، این کار برای بسیاری از مردم سخت ترین کار است و یاد گرفتن آن اصول و قواعد خاصی دارد . "
بعضی اوقات با وجود این که می دانیم کار اشتباهی انجام نداده ایم و انتقاد گفته ها یا چالش طرف مقابل برپایه فرضیات نادرست است ، بازهم ممکن است حالت تدافعی بگیریم .
به محض این که سخنی می شنویم که درست یا غلط می تواند به عنوان چالش با رفتار ما تعبیر شود ، ما در حالت دفاعی ـ حمله می افتیم ، به عبارت دیگر در ذهنیت مجادله قرار می گیریم .
این نظریه ، اغلب در افرادی که ئدر معرض دائمی انتقاد و تنبیه قرار دارند ، ظاهر می شود مانند نوجوانان که از سوی والدین ، معلمین یا سایر مربیان خود مورد انتقاد قرار می گیرند . بنابراین آنها در حالی که همیشه توبیخ دیگران را می شنوند بزرگ می شوند و آنقدر این وضعیت ادامه می یابد که در مقابل یک انتقادر واقعی یا خیالی بیش از اندازه تحریک پذیر بار می آیند .
برخورد با چنین افرادی بسیار بسیار مشکل است ، حتی اگر خصایص جذابی هم داشته باشند . و این تاحدی است که انجام یک گفت و شنود عادید و طبیعی با آنها غیر ممکن به نظر می رسد .
لوسیل یک روان شناس محقق بود ، مادرش مدیر یک دبیرستان و پدرش یک جراح بسیار محترم بود . والدین او بسیار برجسته ، خردمند و با قوه ی تشخیص بسیار عالی بودند . لوسیل تصور می کرد که هر دفعه که پیش پدر و مادرش می رود یکی از والدین برای سرزنش او چیزی پیدا می کنند وبعضی اوقات با حالتی نیش دار سخنانی طعنه آمیز می گویند . او به یاد می آورد که هر دفعه که از مدرسه به خانه می آمد ، خود را آماده ی حمله ای از سوی آنها می کرد . او یادگرفته بود که برای دفاع از خودردوغ بگوید .تا آنجا که می تواند رازهای زندگی خود را مخفی نگاه دارد و علاوه بر همه اینها بهانه بیاورد.
دردانشگاهی که کار می کرد همین روند ادامه داشت . اگر کسی از هر جنبه ای از کار او سوالی می پریسد او فورا آنچه را که گفته شده بود به عنوان یک حمله تعبیر می کرد و به سرعت حالت تدافعی به خود می گرفت و زمانی که کار او مورد تمجید قرار می گرفت ( اغلب هم همینطور بود) ، آنچه را که گفته می شد به ندرت می شنید . او برای شنیدن تمجید و تعریف " برنامه ریزی " نشده بود ، بلکه فقط برای انتقاد که اغلب می شنید حتی زمانی که انتقادی هم نشده بود. واگر زمانی کسی کاری را که او انجام داده بود مورد سئوال یا انتقاد قرار می داد ، با تغییر دادن موضوع سخن به یک موضوع بی ارتباط ، سرزنش کردن کس دیگر یا چالش با دانش یا انگیزه ای سخنگو ، عکس العمل نشان می داد. این باعث شده بود که بین همکاران خود محبوییت نداشته باشد . او با اضطراب زیادی به من مراجعه کرد چون می ترسید به این حالت شهره یابد و نتواند شغلش را حفظ کند .
در روان درمانی ، بعد از کشف ریشه های کودکی مشکل او ، برای شکستن زنجیره ای که با اظهار نظر یک نفر شروع می شد و با واکنش تدافعی و اغلب حمله متقابل او پایان می گرفت ، تلاش کردیم .
اولین حلقه ی این زنجیرشنیدن جمله ای بود که او آن را ( نه لزوما به طور صحیح ) ، به عنوان یک انتقاد تفسیر می کرد . حلقه ی بعدی یک میلیونیم ثانیه بعد، این فکر او بود که من مورد حمله قرار گرفته ام . یک میلیونیم ثانیه بعدی او احساس اضطراب می کرد که حلقه ی سوم بود و حلقه ی چهارم تلاش او برای کاهش اضطراب با گفتن اولین چیزی بود که به ذهنش می رسید که معمولا سخن نامناسبی بود .
ما متوجه شدیم که او در برخوردهای بعدی ، نوعا و کمتر و کمتر از آنچه که طرف مقابل واقعا می گفت ، می شنید چرا که ذهنش با خیالبافی از آنچه که واقعا گفته می شد پر شده بود (مثلا این که او کودن است ، نالایقی است و یا انسان بدی است ).
این الگویی است که فرد معمولا با آن مواجه می شود . زمانی که افراد حالت تدافعی دارند ، ادراک آنها به میزان بسیاری مغشوش می شود . درنتیجه ، پاسخهای نامناسب خواهدبود ، چیزی که گفته شده پاسخ دهند .
در کمک به جووان ، شارلن ،لوسیل و همینطور بسیاری از افراد دیگر برای چیرگی برحالت تدافعی ، من متمرکز بر بعضی از مراحل زیر را مفید دیده ام . هر کسی که مشکل حالت تدافعی دارد . می تواند برای چیرگی بر آن ، به آنها عمل کند .
خودرا عادت دهید که دقیقا آنچه را که گفته می شود بشنوید . لحظه ای را صرف کنید تا جمله ی گفته شده را دوبار در ذهنتان مرور کنیدی .
هوشیارانه به آرامی و عمیقا نفس بکشید تا به طور غیر قابل کنترلی آشفته نشوید که اضطراب بر شما حکمفرما شود و پاسخهایی را به شما دیکته کند .
به آنچه که گفته شده تا آنجا که می توانید به دقت و به درستی پاسخ دهید . اگر برای تفکر به زمان نیاز دارید یا این که گیج شده اید ، این موضوع را اعلام کنید . اما با حقایق باقی بمانید . به مسایل بی ربط اشاره نکنید و علاوه بر همه اینها حمله متقابل نکنید .
اگر بعد از این که به آنچه گفته شد به درستی و دقیقا پاسخ دادید و باز احساس کرئیئ که برای این که سخن خود را قابل فهم تر کنید ، نیاز به اضافه کردن مطالب دیگری دارید آن را به طور جداگانه ای بیان کنید و با پاسخ اولیه خود ترکیب نکنید .
بپذیرید که اگر شما سابقه ای از حالت تدافعی داشته اید ، انجام این مراحل هم به طور تقریبا غیر قابل اجتنابی باعث تحریک اضطراب در شما خواهند شد . اما این اضطراب را تحمل کنید .شاهد آن باشید ، به آرامی و عمیقا نفس بکشید و اجازه ندهید که تحت نفوذ این حالت اضطراب قرار گیرید . برای بسیاری از ما یاد گرفتن این قواعد بسیار مشکل است ، اما می توان آن را یاد گرفت پاداشهای آن عظیم و شگرف است.
اولین پاداش ، ارتباطی موفق تر و پاک تر است . دومین پاداش هم این است که شما به صداقت و انسجام شخصیتی شهره می یابید .
حالت تدافعی
بعضی اوقات ما سعی می کنیم از خودباوریمان به روشهایی محافظت کنیم که به آن لطمه می زند . هدف ما مراقبت نمودن از خودمان است ، ولی نتیجه ی معکوس می گیریم ـ و اثر سوئی در روحمان به جای می گذاریم .
مهمترین مثال از چنین رفتاری حالت تدافعی است.
فردی از ما سئوال می کند ، به طریقی ما را به چالش فرا می خواند ، یا کاری را که انجام داده ایم مورد انتقاد قرار می دهد. برای دفع احساسات ناراحت کننده ای نظیر آشفتگی و پریشانی یا اضطراب که در درونمان قلیان می کنند با بیزاری ، استدلال عقلی یا حمله ی متقابل واکنش نشان می دهیم و یا اینکه از موضوعی که پیش آمده ، دوری می کنیم و با حالت تدافعی عکس العمل نشان می دهیم . درچنین مواردی آنچه که برای ما هیمت دارد درک حقیقت نیست . بلکه این موضوع است که چطور می توانیم از ناراحتی خود پرهیز کنیم ؟
وقتی ما به این طریق عمل می کنیم خود خودباوری ما صدمه می بیند ، به دلیل این که آنچه که ما نهایتا از آن اجتناب می کنیم حقایق و واقعیت هستند .
ارتباطی عمیق و درونی بین خودباوری و احترام به حقایق وجود دارد . زنان و مردانی که از خودباوری سالمی برخوردارند ، خود را متخاصمین واقعیت نمی سازند . در عوض ، هدف آنها پیوند خوردن با واقعیت به بهترین نحو است . آنها اندیشمندانه ، مسئولانه و مقتدرانه عمل می کنند و این راز موفقیت آنهاست .
اما امروز زمانی که خودباوری ما متزلزل است ، با عقل حقیقت را نمی شناسیم ، بلکه با توانایی خود در نادیده گرفتن حقایق آزار دهنده دریک ابهام ذهنی و موفقیت خود در به کار بردن تاکتیک های تدافعی ، آن را تشخیص می دهیم .
بدین ترتیب ، ترسمان از این که اگر رفتارمان در معرض دید همگان قرار گیرد ، خودباوریمان (یا تظاهرمان به خودباوری) دوام نخواهد داشت ، تشدید می شود ، ما این ایده زیان آور را که واقعیت دشمنی است که باید آن در کناری نگاه داشت ، عمیق تر می کنیم . هیچ ضربه ای که از سوی کسی به ما وارد آید نمی تواند مضرتر ازاین ضربه برای حسی باشد که نسبت به خود داریم .
جووان در شرکتی که تجهیزات الکترونیکی خانگی تولید می کرد ، کار می کرد . او بعد از مشاجره ای که با مدیر خود نورا داشت با حالتی عصبانی به دفتر من مراجعه کرد . وقت زیادی را صرف کردم تا علت عصیانیت جووان را دریابم : نورا با پرسیدن این سئوال از جووان که " چرا به مشتری گفتی که می توانیم سفارشش را جمعه تحویل دهیم ، در حالی میدانی که ما احتمالا نمی توانیم آن را زودتر از چهارشنبه ی آینده تحویل دهیم ؟" باعث شروع ناگهانی مشاجره شده بود . نورااسن سئوال را با حالتی طبیعی و غیر متهمانه مطرح کرده بود . (همانطور که بعدا جووان نیز این را اعتراف کرد ) . جووان درپاسخ به او با فریاد پرسید ه بود : " آیا اگر من یک مرد بودم هم این سئوال را هم از من می پرسیدی ؟ " این گفته ی جووان به طور ضمنی بیان می داشت که برای نورا دروغگویی دریک زن قابل تحمل نیست ولی دریک مرد چرا و این باعث شد که سرپرست جووان هم به شدت عصبانی شود و با عصبانیت قابل ملاحظه ای واکنش نشان دهد .
من به جووان گفتم : " به من بگو که چرا به مشتری تان دروغ گفتی ؟ " بعد از سکونی طولانی بالاخره جواب داد " به دلیل این که اگر واقعیت را به او می گفم عصبانی می شد و من از عصبانیت او می ترسیدم . "
سپس از جووان خواستم که با صدای بلند بگوید : " من در مورد تاریخ سفارش به مشتری دروغ گفتم ، چون از عصبانیت او می ترسیدم . " با این تمرین ساده از او خواستم که آنچه را گفته بپذیرد و تجربه کند وقتی این کار را کرد از او پرسیدم که چه احساسی دارد و با آه عمیقی پاسخ داد : " احساس می کنم پاک تر شده ام . "
به او گفتم که روان درمانی به او کمک می کند تا بدون ترس ازعصبانیت رشد کند . اما درهیمن اثناء بهتر است که به جای این که تسلیم ترس خود شود ، با آن رو به رو شود . او گفت :" وقتی که سفارش به موقع نمی رسد ، من واقعا با عصصبانیت مشتری رو به رو می شوم . " من از او پرسیدم در مورد گفتن آن چیزی که دریافته نورا به سرپرستش ، چه احساسی دارد و او بعد از کمی طفره پاسخ داد : " وحشت دارم ، اما این کار را خواهم کرد . من درک این مطلب را به او مدیون هستم . "
من از جووان پرسیدم اگر میخواستی این حقیقت را که از عصبانیت مشتری می ترسی ،در همان وهله ی اول به نورا بگویی چه چیزی ناراحت کننده و رنج آور بود ؟ و او پاسخ داد : " اگر می خواستم این کار را انجام دهم ، مجبور بودم با این حقیقت ناراحت کننده رو تحقیر کننده ی ترسم از عصبانیت مشتری مواجه شوم . " بدین ترتیب نورا که می خواست با دروغ گویی خود را حفظ کند ، باعث خود شکنی خود شده بود .
شارلن و آلکس برای مشاوره ی خانوادگی به دفتر من مراجعه کردند . شارلن یک نسخه بردار و الکس در بخش تولید یک شرکت تبلیغاتی کار می کرد . هفده سال از زندگی مشترکشان می گذشت و حاصل ازدواجشان دو پسر جوان بود ، که اغلب مجادلاتشان در مورد نحوه ی تربیت آنها بود .
شکایت شارلن این بود که الکس هیچ توجهی بع قضاوت او به عنوان یک مادر ندارد و از مسئولیتهای سنگین مادری او قدردانی نمی کند .شارلن با عصبانیت گفت : " او درک نمی کند که چرا گاهی من خسته و بی حوصله هستم . زمانی که من بر سر پسران جیغ و فریاد می کشم او ناراحت می شود ، گویی که من هیچ علتی برای این کار ندارم ."
شکایت الکس هم این بود که با وجود دقتی که صرف می کند تا کلماتی به کار برد که توهین آمیز یا ناراحت کننده نباشند ، شارلن همه ی گفته های او را به عنوان حمله به خود تلقی می کند و با خشم و حمله متقابل نیز پاسخ می دهد .
الکس گفت : " من هیچگاه صلاحیت او را مورد انتقاد یا عیب جویی قرار نمی دهم و هرگز قدر او را بی منزلت نمی سازم . اما زمانی که می گویم که به آرامی و محترمانه صحبت کردن با پسران تاثیر بیشتری دارد تا توهین و تمسخر ، او به شدت عصبانی می شود و می گوید که من قدر زحماتش را نمی دانم و قضاوت خود رابالاتر از قضوت او می دانم .
به خوبی واضح بود که شارلن به هر دلیلی احساس می کرد که سهم او به عنوان یک مادر مورد قدردانی قرار نگرفته و شوهرش او رابه عنوان یک فرد مساوی و عاقل در نظر نمی گیرد . او با ناراحتی شدیدی گفت : " دلیلش آن است که من یک زن هستم " . من تصدیق می کنم که بعضی مادران با همسران خود با بی احترامی و تحقیر رفتار می کنند . بعد از شارلن پرسیدم که الکس چگونه این پیامهای منفی را به او انتقال می دهد و شارلن قادر به پاسخگویی نبود . من به شارلن گفتم که من هیچ رفتاری از سوی الکس ندیدم که سخن او را تایید کند .
شارلن با ناراحتی گفت : " همه مردان این گونه اند . خدا می داند که پدرم هم همین طور بود . " او از رفتار تحقیر آمیز پدرش با مادرش و موافقت همیشگی و تحقیر آمیز مادرش سخن می گفت . " سوگند می خورم که اجازه نمی دهم هیچ مردی با من این گونه رفتار کند . "
به او گفتم که ممکن است به دلیل تجربیات دوران کودکی ، قبل از این که الکس حتی کلمه ای گفته باشد همیشه از او انتظار بدترین رفتار را داشته و دریافتم علت اساسی ناراحتی او زمانی که شوهرش از رفتار او با پسران انتقاد می کرده ، نیز همین بوده است .
بعد از لحظه ای طولانی از اندیشیدن بالاخره گفت: " کاملا درست است . من با حالت تدافعی رفتار می کنم ."
من به او گفتم زمانی که شما یک دختر جوان بودید ، مشاهده ی رفتار پدر با مادر برای شما بسیار رنج آور بوده است . "
او به تندی پاسخ داد :" نه فقط با مادرم ، با من هم رفتاری تحقیر آمیز داشت ، در واقع باهر زن و دختری اینگونه رفتار می کرد ."
الکس گفت :" زمانی که من صحبت می کنم ، دوست دارم که من به نگاه کنی و به سخنانم گوش بدهی . شخص من را . نه تجسم خیالی از پدرت ، وگرنه من احساس می کنم قابل دیدن نیستم . زنان می خواهند که با آنها به عنوان انسان رفتار شود نه کلیشه گونه . مردان هم همین را می خواهند ."
شارلن برای موافقت با این اصل مشکلی نداشت . اما صورت عملی بخشیدن به آن به سادگی ممکن نبود . حالات تدافعی برای او مانند یک استراتژِی بقا بود و احساس می کرد بدون آن از بین می رود .
در حالی که از الکس می خواستم که او را درک کندبه او گفتم : " آدم عاقل وسط دریای طوفانی کمربند نجاتش را دور نمی اندازد . "
به شارلن هم گفتم :" آنچه امیدورام درک کنی این است که زندگی شما مانند دریای متلاطمی است که حالت تدافعی تان ، نه تنها شما را نجات نمی دهد بلکه باعث غرق شدن شما می شود . "
او پرسید : " پس راه نجات چیست ؟ "
" بسیار خوب ، برای شروع وقتی کسی با شما سخن می گوید اولین اولویت شما گوش کردن دقیق به سخنان او و تلاش برای درک آن باشد ساده به نظر می رسد ، این طور نیست ؟ اما می دانید ، این کار برای بسیاری از مردم سخت ترین کار است و یاد گرفتن آن اصول و قواعد خاصی دارد . "
بعضی اوقات با وجود این که می دانیم کار اشتباهی انجام نداده ایم و انتقاد گفته ها یا چالش طرف مقابل برپایه فرضیات نادرست است ، بازهم ممکن است حالت تدافعی بگیریم .
به محض این که سخنی می شنویم که درست یا غلط می تواند به عنوان چالش با رفتار ما تعبیر شود ، ما در حالت دفاعی ـ حمله می افتیم ، به عبارت دیگر در ذهنیت مجادله قرار می گیریم .
این نظریه ، اغلب در افرادی که ئدر معرض دائمی انتقاد و تنبیه قرار دارند ، ظاهر می شود مانند نوجوانان که از سوی والدین ، معلمین یا سایر مربیان خود مورد انتقاد قرار می گیرند . بنابراین آنها در حالی که همیشه توبیخ دیگران را می شنوند بزرگ می شوند و آنقدر این وضعیت ادامه می یابد که در مقابل یک انتقادر واقعی یا خیالی بیش از اندازه تحریک پذیر بار می آیند .
برخورد با چنین افرادی بسیار بسیار مشکل است ، حتی اگر خصایص جذابی هم داشته باشند . و این تاحدی است که انجام یک گفت و شنود عادید و طبیعی با آنها غیر ممکن به نظر می رسد .
لوسیل یک روان شناس محقق بود ، مادرش مدیر یک دبیرستان و پدرش یک جراح بسیار محترم بود . والدین او بسیار برجسته ، خردمند و با قوه ی تشخیص بسیار عالی بودند . لوسیل تصور می کرد که هر دفعه که پیش پدر و مادرش می رود یکی از والدین برای سرزنش او چیزی پیدا می کنند وبعضی اوقات با حالتی نیش دار سخنانی طعنه آمیز می گویند . او به یاد می آورد که هر دفعه که از مدرسه به خانه می آمد ، خود را آماده ی حمله ای از سوی آنها می کرد . او یادگرفته بود که برای دفاع از خودردوغ بگوید .تا آنجا که می تواند رازهای زندگی خود را مخفی نگاه دارد و علاوه بر همه اینها بهانه بیاورد.
دردانشگاهی که کار می کرد همین روند ادامه داشت . اگر کسی از هر جنبه ای از کار او سوالی می پریسد او فورا آنچه را که گفته شده بود به عنوان یک حمله تعبیر می کرد و به سرعت حالت تدافعی به خود می گرفت و زمانی که کار او مورد تمجید قرار می گرفت ( اغلب هم همینطور بود) ، آنچه را که گفته می شد به ندرت می شنید . او برای شنیدن تمجید و تعریف " برنامه ریزی " نشده بود ، بلکه فقط برای انتقاد که اغلب می شنید حتی زمانی که انتقادی هم نشده بود. واگر زمانی کسی کاری را که او انجام داده بود مورد سئوال یا انتقاد قرار می داد ، با تغییر دادن موضوع سخن به یک موضوع بی ارتباط ، سرزنش کردن کس دیگر یا چالش با دانش یا انگیزه ای سخنگو ، عکس العمل نشان می داد. این باعث شده بود که بین همکاران خود محبوییت نداشته باشد . او با اضطراب زیادی به من مراجعه کرد چون می ترسید به این حالت شهره یابد و نتواند شغلش را حفظ کند .
در روان درمانی ، بعد از کشف ریشه های کودکی مشکل او ، برای شکستن زنجیره ای که با اظهار نظر یک نفر شروع می شد و با واکنش تدافعی و اغلب حمله متقابل او پایان می گرفت ، تلاش کردیم .
اولین حلقه ی این زنجیرشنیدن جمله ای بود که او آن را ( نه لزوما به طور صحیح ) ، به عنوان یک انتقاد تفسیر می کرد . حلقه ی بعدی یک میلیونیم ثانیه بعد، این فکر او بود که من مورد حمله قرار گرفته ام . یک میلیونیم ثانیه بعدی او احساس اضطراب می کرد که حلقه ی سوم بود و حلقه ی چهارم تلاش او برای کاهش اضطراب با گفتن اولین چیزی بود که به ذهنش می رسید که معمولا سخن نامناسبی بود .
ما متوجه شدیم که او در برخوردهای بعدی ، نوعا و کمتر و کمتر از آنچه که طرف مقابل واقعا می گفت ، می شنید چرا که ذهنش با خیالبافی از آنچه که واقعا گفته می شد پر شده بود (مثلا این که او کودن است ، نالایقی است و یا انسان بدی است ).
این الگویی است که فرد معمولا با آن مواجه می شود . زمانی که افراد حالت تدافعی دارند ، ادراک آنها به میزان بسیاری مغشوش می شود . درنتیجه ، پاسخهای نامناسب خواهدبود ، چیزی که گفته شده پاسخ دهند .
در کمک به جووان ، شارلن ،لوسیل و همینطور بسیاری از افراد دیگر برای چیرگی برحالت تدافعی ، من متمرکز بر بعضی از مراحل زیر را مفید دیده ام . هر کسی که مشکل حالت تدافعی دارد . می تواند برای چیرگی بر آن ، به آنها عمل کند .
خودرا عادت دهید که دقیقا آنچه را که گفته می شود بشنوید . لحظه ای را صرف کنید تا جمله ی گفته شده را دوبار در ذهنتان مرور کنیدی .
هوشیارانه به آرامی و عمیقا نفس بکشید تا به طور غیر قابل کنترلی آشفته نشوید که اضطراب بر شما حکمفرما شود و پاسخهایی را به شما دیکته کند .
به آنچه که گفته شده تا آنجا که می توانید به دقت و به درستی پاسخ دهید . اگر برای تفکر به زمان نیاز دارید یا این که گیج شده اید ، این موضوع را اعلام کنید . اما با حقایق باقی بمانید . به مسایل بی ربط اشاره نکنید و علاوه بر همه اینها حمله متقابل نکنید .
اگر بعد از این که به آنچه گفته شد به درستی و دقیقا پاسخ دادید و باز احساس کرئیئ که برای این که سخن خود را قابل فهم تر کنید ، نیاز به اضافه کردن مطالب دیگری دارید آن را به طور جداگانه ای بیان کنید و با پاسخ اولیه خود ترکیب نکنید .
بپذیرید که اگر شما سابقه ای از حالت تدافعی داشته اید ، انجام این مراحل هم به طور تقریبا غیر قابل اجتنابی باعث تحریک اضطراب در شما خواهند شد . اما این اضطراب را تحمل کنید .شاهد آن باشید ، به آرامی و عمیقا نفس بکشید و اجازه ندهید که تحت نفوذ این حالت اضطراب قرار گیرید . برای بسیاری از ما یاد گرفتن این قواعد بسیار مشکل است ، اما می توان آن را یاد گرفت پاداشهای آن عظیم و شگرف است.
اولین پاداش ، ارتباطی موفق تر و پاک تر است . دومین پاداش هم این است که شما به صداقت و انسجام شخصیتی شهره می یابید .











