| مشاوره - خود باوری زنان |
فصل نوزدهم
برگزیدن شادمانی
چند سال پیش درباره ی موضوع شادمانی و این که شاد بودن را به یک هدف آگاه مبدل سازم ( نه این که تنها درآرزوی آن باشم ) می اندیشم . این ایده زمانی که به جشن تولد شصت و یک سالگی زندگی ام نزدیک می شدم به ذهنم خطور کرد و مایلم بعضی از مسائلی را که آموختم با شما درمیان بگذارم .
مهمترین آموزگار من در این زمینه همسرم دیورس بود که شادترین فردی است که تا به حال دیده ام . چطور موفق شد که همیشه شاد باشد ، بخشی از داستانی است که مایلم نقل کنم .
در اکثر افراد این تمایل وجود دارد که شادیها و غمهایشان را در قالب حوادث بیرونی بیبان کنند . آنها شادیهایشان را با اشاره به نکات مثبت و غمهایشان را با اشاره به نکات منفی شرح می دهند . این موضوع به طور ضمنی بیان می کند که حوادث مشخص می کنند که باید شادمان باشند یا نه .
من همواره معتقد بودم که طرز تلقی ما نقش مهمتری نسبت به حوادث بیرونی در شاد بودن ما دارد و امروزه تحقیقات هم مؤید این نظریه است .
زنی را در نظر بگیرید که اساسا تمایل به شاد بودن دارد ، به این معنا که احساس می کند ، شادی حالت طبیعی اوست و بیشتر اوقات به جای این که ناراحت باشد ، شادمان است .تصور کنید که بدشانسی به او روی می آورد ، از دست دادن شغل شکست در ازدواج ،یا آسیب جسمانی که باعث می شود برای مدتی رنج برد . بعد از چند هفته ، چند ماه یا یکسال بعد ، ( بسته به حاد بودن مسئله ) به او دقت کنید .شما دوباره او را شاد خواهید یافت .
در مقابل ، زنی را در نظر بگیرید که اساسا تمایل به ناراحتی دارد و تصور می کند که ناراحتی طبیعی تر از شادمانی است و اکثر اوقات ناراحت است . نصور کنید که اتفاق خارق العاده ای در زندگیش بیفتاد : ترفیعی در شغل ،به ارث بردن مبلغ زیادی پول ، ازدواج با مردی فوق العاده خوب ، بدین ترتیب او برای مدتی شادمان خواهدبود . مدت کوتاهی پس از آن ،او را ملاقات کنید به احتمال بسیار قوی نارحت خواهد بود .
تحقیقات همچنین نشان می دهند که مهمترین شاخصهایی که تعیین کننده حالت شادی شخص می باشند عبارتند از : 1 ـ خود باوری 2 ـ اعتقاد به این که خود مابه جای فشارهای خارجی ، شکل دهنده ی سرنوشت خود هستیم .
من همیشه خود را به عنوان فردی اساسا شاد تصور کرده ام و ترتیبی داده ام که حتی تحت بعضی از شرایط سخت هم شادی خود را حفظ کنم . اگرچه دوره های زمانی را به یاد می آورم که مانند بسیاری از افراد رنجهایی را متحمل شده ام که گاهی اوقات احساس می کنم که اشتباه کردم و آن همه ناراحتی لازم نبوده است .
من درمورد روانشناسی دیورس شروع به تفکر بیشتری نمودم . زمانی که برای اولین بار با او ملاقات کردم ، تصور کردم که تا آن زمان کسی را ندیده ام که شادمانی برای او تا این حد "طبیعی" باشد . با وجود این ، زندگی او زندگی راحت و آسوده ای نبوده است، در بیست و چهار سالگی بیوه شد بود ، و با دو کودکی که باید بزرگ می کرد بدون هیچ یارو یاوری تنها مانده بود .هنگامی که با او آشنا شدم شانزده سال بود که همسرش را از دست داده بود و با کسی هم ازدواج نکرده بود . او موفقیتهای بسیاری را در جندین شغل به دست آورده بود . در هنگام صحبت از کوششهای گذشته هیچ اشاره ای به رنجهای خود نمی کرد. من گاه گاهی او را به دلیل بعضی تجریبات ناراحت کننده ، ناراحت یا ساکت می دیدم اما این حالت فقط برای چند ساعت ( و به ندرت طولانی تر از یک روز ) به طول می انجامید و او دوباره به حالت طبیعی خود باز می گشت شادمانی او واقعی بود و بزرگتراز هر مصیبت و یا بدبختی بود که برایش پیش می آمد .
وقتی درباره ی حالت شادی دوباره از او سئوال می کردم می گفت : " من برای شاد بودن متعهد شده ام "و اضافه می کرد:" این کار احتیاج به خود نظمی دارد " . او تقریبا هرگز بدون این که زمانی را صرف بازبینی و تفکر درباره ی چیزهای شادی بخش زندگی خود کند ، به خواب نم رفت ؛ و این موضوعات آخرین موضوعاتی بودند که او هر شب به آنها می اندیشید .
سپس درمورد چیزی که درباره ی خود متوجه شده ودم ، اندیشیدم و آن چیزی بود که گاهی درباره ی آن شوخیمی کنم : با گذشت هر دهه از زندگی ا م، دوران کودکی ام بیشتر در ذهنم قرین با شادی می شود . اگر شما در سن بیست سالگی یا شصت سالگی از من می خواستید تاسالهای آغازین را برایتان شرح دهم ، حقایق کلی درگفته هایم با هم تفاوتی نداشتند ولی ، آنچه که مورد تایید قرار می دادم درآن دوبا هم متفاوت بودند . در سن بیست سالگی نکات منفی دوران کودکی در صف جلوی خاطراتم بودند ، تا درباره ی آنها صحبت کنم و موارد مثبت در ورای آنها قرار داشتند ، ولیدر سن شصت سالگی عکس آن صادق بود . با بالاتر رفتن سن ، دیدگاه و حس من از آنچه در مورد آن سالهای اولیه برای من مهم بودند ، تغییر می کرد .
هرچه بیشتر درباره ی شادی که می دیدم ، مطالعه یا اندیشه می کردم ، برایم روشنتر می شد که افراد شاد تجریبات خود را به طریقی در ذهنشان نگاه می دارند که با حداکثر سرعت ممکن ،موارد مثبت زندگیشان را به روشنی در پیش نمای ذهنشان قرار دهند و موارد منفی را در تاریکی پس زمینه قرار دهند . این موضوع ، در درک این گونه افراد بسیار ضروری است .
اما سپس این فکر باعث شد لحظه ای درنگ کنم : هیچیک از این ایده ها برای من کاملا جدید نبودند ، در واقع تا حدی با آنها آشنا بودم ، چرا من این ایده ها به صورت بهتری در سراسر عمرم اجرا نکردم ؟ به محض این که این سئوال را مطرح کردم پاسخ آن را دریافتم . تقریبا مدتها پیش فکر می کردم که اگر زمان زیادی را برای تفکر درباره ی موارد منفی زندگی و ناامیدی هایم صرف نکنم ، در مورد واقعیت غیر مسئولهستم ، نسبت بع آنها تجاهل می کنم و به حد کافی در مورد زندگی ام جدی نیستم . این تنها در صورتی منطقی بود که برای اصلاح وضعیت کارهایی که انجام دهم ، کارهایی که در واقع از آنها اجتناب می کردم . اما اگر همه کارهای لازم را انجام می دادم ، دیگر اندیشیدن به موارد منفی هیچ لزومی نداشت .
اگر کاری اشتباه باشد ، سئوالی که باید پرسید این است که آیا می توانم برای بهیبود یا اصلاح وضعیت کاری انجام دهم ؟ اگر این امکان وجود دارد ،آن کار را انجام دهم و اگر وجود ندارد ، نباید خود را درباره ی چیزی که کنترلی بر روی آن ندارم ، عذاب دهم . بادی اعتراف کرد که مورد دوم همیشه ساده نیست .
سالهای اخیر زندگی ام ، شادترین سالهایی بوده اند که تاکنون گذرانده ام ، با وجود این که زمانهای طولانی تحت فشارهای قابل ملاحظه بیرونی قرار داشته ام ، می بینم که راحت تر از گذشته با مشکلات روبرو می شوم و سریع تر بر یاس و ناامیدی غلبه می کنم .
یکی از بهترین راه هایی که برای اجرای این ایده می شناسم ، این است که هر روز را با طرح دو سئوال شروع کنیم : در زندگی من چه چیزی خوب و دوست داشتنی است ؟ و باید چه کاری انجام دهم ؟ سئوال او باعث می شود که ما بر موارد مثبت تمرکز کنیم و سئوال دوم با این موضوع را یاد آورمی شود که مسئولیت خوشبختی ما در زندگی بر عهده ی شخص خودمان است .
دنیا به ندرت شادمانی را به عنوان حالتی ارزشمند احترام و توجه جدی ، تلقی کرده است . و با وجود این اگر ، ما کسی را می بینیم که علیرغم تضادها و مشکلات زندگی دراغلب اوقات شادمان است ،بای بدانیم که نظاره گر یک موفقیت روحی هستیم ـ موفقیتی که ارزش آن را داردکه مشتاقانه درآرزوی آن باشیم.
سخن نویسنده
برای خوانندگانی که تمایل دارند برروی موضع خودباوری کار کنند و مطالعات خود را در این زمینه دنبال کنند ، این سه کتب را که از تالیفاتم می باشد پیشنهاد می کنم .
1. ارکان ششگانه ی خودباوری
2. پذیرفتن مسئولیت : خود اتکایی و زندگی مسئولیت پذیر
3. هنر آگاهانه زیستن و خودباوری در کار
این سه کتاب تمریهایی را شامل می شوند که با هدف تقویت و افزایش خودباوری ارائه شده اند .
سخنی چند درباره ی نویسنده
ناتانیل براندن دارای درجه ی دکترا و سوابقی در فلسفه ، یک روان درمان گر حرفه ای در لس آنجلس است و ضمن انجام کارهای مشاوره ای در سراسر جهان به ارائه ی سمینا ، کارگاه و کنفرانس هایی درمورد کاربرد اصول خودباوری و تکنولوژی در چالش های دنیای مدرن ، اشتغال دارد .او کتابهای متعددی تالیف نموده که کتابهای ارکان ششگانه خودباوری ، پذیرفتن مسئولیت ، هنر آگاهانه زیستن و خودباوری در کار ، چگونه افرادی رابا اعتماد به نفس بالا شرکتهای توانمند می سازند ، از آن جمله اند .
آثار او به 14 زبان مختلف ترجمه شده و بیش از 3.000.000 نسخه از کتابهای او به چاپ رسیده اند .
برگزیدن شادمانی
چند سال پیش درباره ی موضوع شادمانی و این که شاد بودن را به یک هدف آگاه مبدل سازم ( نه این که تنها درآرزوی آن باشم ) می اندیشم . این ایده زمانی که به جشن تولد شصت و یک سالگی زندگی ام نزدیک می شدم به ذهنم خطور کرد و مایلم بعضی از مسائلی را که آموختم با شما درمیان بگذارم .
مهمترین آموزگار من در این زمینه همسرم دیورس بود که شادترین فردی است که تا به حال دیده ام . چطور موفق شد که همیشه شاد باشد ، بخشی از داستانی است که مایلم نقل کنم .
در اکثر افراد این تمایل وجود دارد که شادیها و غمهایشان را در قالب حوادث بیرونی بیبان کنند . آنها شادیهایشان را با اشاره به نکات مثبت و غمهایشان را با اشاره به نکات منفی شرح می دهند . این موضوع به طور ضمنی بیان می کند که حوادث مشخص می کنند که باید شادمان باشند یا نه .
من همواره معتقد بودم که طرز تلقی ما نقش مهمتری نسبت به حوادث بیرونی در شاد بودن ما دارد و امروزه تحقیقات هم مؤید این نظریه است .
زنی را در نظر بگیرید که اساسا تمایل به شاد بودن دارد ، به این معنا که احساس می کند ، شادی حالت طبیعی اوست و بیشتر اوقات به جای این که ناراحت باشد ، شادمان است .تصور کنید که بدشانسی به او روی می آورد ، از دست دادن شغل شکست در ازدواج ،یا آسیب جسمانی که باعث می شود برای مدتی رنج برد . بعد از چند هفته ، چند ماه یا یکسال بعد ، ( بسته به حاد بودن مسئله ) به او دقت کنید .شما دوباره او را شاد خواهید یافت .
در مقابل ، زنی را در نظر بگیرید که اساسا تمایل به ناراحتی دارد و تصور می کند که ناراحتی طبیعی تر از شادمانی است و اکثر اوقات ناراحت است . نصور کنید که اتفاق خارق العاده ای در زندگیش بیفتاد : ترفیعی در شغل ،به ارث بردن مبلغ زیادی پول ، ازدواج با مردی فوق العاده خوب ، بدین ترتیب او برای مدتی شادمان خواهدبود . مدت کوتاهی پس از آن ،او را ملاقات کنید به احتمال بسیار قوی نارحت خواهد بود .
تحقیقات همچنین نشان می دهند که مهمترین شاخصهایی که تعیین کننده حالت شادی شخص می باشند عبارتند از : 1 ـ خود باوری 2 ـ اعتقاد به این که خود مابه جای فشارهای خارجی ، شکل دهنده ی سرنوشت خود هستیم .
من همیشه خود را به عنوان فردی اساسا شاد تصور کرده ام و ترتیبی داده ام که حتی تحت بعضی از شرایط سخت هم شادی خود را حفظ کنم . اگرچه دوره های زمانی را به یاد می آورم که مانند بسیاری از افراد رنجهایی را متحمل شده ام که گاهی اوقات احساس می کنم که اشتباه کردم و آن همه ناراحتی لازم نبوده است .
من درمورد روانشناسی دیورس شروع به تفکر بیشتری نمودم . زمانی که برای اولین بار با او ملاقات کردم ، تصور کردم که تا آن زمان کسی را ندیده ام که شادمانی برای او تا این حد "طبیعی" باشد . با وجود این ، زندگی او زندگی راحت و آسوده ای نبوده است، در بیست و چهار سالگی بیوه شد بود ، و با دو کودکی که باید بزرگ می کرد بدون هیچ یارو یاوری تنها مانده بود .هنگامی که با او آشنا شدم شانزده سال بود که همسرش را از دست داده بود و با کسی هم ازدواج نکرده بود . او موفقیتهای بسیاری را در جندین شغل به دست آورده بود . در هنگام صحبت از کوششهای گذشته هیچ اشاره ای به رنجهای خود نمی کرد. من گاه گاهی او را به دلیل بعضی تجریبات ناراحت کننده ، ناراحت یا ساکت می دیدم اما این حالت فقط برای چند ساعت ( و به ندرت طولانی تر از یک روز ) به طول می انجامید و او دوباره به حالت طبیعی خود باز می گشت شادمانی او واقعی بود و بزرگتراز هر مصیبت و یا بدبختی بود که برایش پیش می آمد .
وقتی درباره ی حالت شادی دوباره از او سئوال می کردم می گفت : " من برای شاد بودن متعهد شده ام "و اضافه می کرد:" این کار احتیاج به خود نظمی دارد " . او تقریبا هرگز بدون این که زمانی را صرف بازبینی و تفکر درباره ی چیزهای شادی بخش زندگی خود کند ، به خواب نم رفت ؛ و این موضوعات آخرین موضوعاتی بودند که او هر شب به آنها می اندیشید .
سپس درمورد چیزی که درباره ی خود متوجه شده ودم ، اندیشیدم و آن چیزی بود که گاهی درباره ی آن شوخیمی کنم : با گذشت هر دهه از زندگی ا م، دوران کودکی ام بیشتر در ذهنم قرین با شادی می شود . اگر شما در سن بیست سالگی یا شصت سالگی از من می خواستید تاسالهای آغازین را برایتان شرح دهم ، حقایق کلی درگفته هایم با هم تفاوتی نداشتند ولی ، آنچه که مورد تایید قرار می دادم درآن دوبا هم متفاوت بودند . در سن بیست سالگی نکات منفی دوران کودکی در صف جلوی خاطراتم بودند ، تا درباره ی آنها صحبت کنم و موارد مثبت در ورای آنها قرار داشتند ، ولیدر سن شصت سالگی عکس آن صادق بود . با بالاتر رفتن سن ، دیدگاه و حس من از آنچه در مورد آن سالهای اولیه برای من مهم بودند ، تغییر می کرد .
هرچه بیشتر درباره ی شادی که می دیدم ، مطالعه یا اندیشه می کردم ، برایم روشنتر می شد که افراد شاد تجریبات خود را به طریقی در ذهنشان نگاه می دارند که با حداکثر سرعت ممکن ،موارد مثبت زندگیشان را به روشنی در پیش نمای ذهنشان قرار دهند و موارد منفی را در تاریکی پس زمینه قرار دهند . این موضوع ، در درک این گونه افراد بسیار ضروری است .
اما سپس این فکر باعث شد لحظه ای درنگ کنم : هیچیک از این ایده ها برای من کاملا جدید نبودند ، در واقع تا حدی با آنها آشنا بودم ، چرا من این ایده ها به صورت بهتری در سراسر عمرم اجرا نکردم ؟ به محض این که این سئوال را مطرح کردم پاسخ آن را دریافتم . تقریبا مدتها پیش فکر می کردم که اگر زمان زیادی را برای تفکر درباره ی موارد منفی زندگی و ناامیدی هایم صرف نکنم ، در مورد واقعیت غیر مسئولهستم ، نسبت بع آنها تجاهل می کنم و به حد کافی در مورد زندگی ام جدی نیستم . این تنها در صورتی منطقی بود که برای اصلاح وضعیت کارهایی که انجام دهم ، کارهایی که در واقع از آنها اجتناب می کردم . اما اگر همه کارهای لازم را انجام می دادم ، دیگر اندیشیدن به موارد منفی هیچ لزومی نداشت .
اگر کاری اشتباه باشد ، سئوالی که باید پرسید این است که آیا می توانم برای بهیبود یا اصلاح وضعیت کاری انجام دهم ؟ اگر این امکان وجود دارد ،آن کار را انجام دهم و اگر وجود ندارد ، نباید خود را درباره ی چیزی که کنترلی بر روی آن ندارم ، عذاب دهم . بادی اعتراف کرد که مورد دوم همیشه ساده نیست .
سالهای اخیر زندگی ام ، شادترین سالهایی بوده اند که تاکنون گذرانده ام ، با وجود این که زمانهای طولانی تحت فشارهای قابل ملاحظه بیرونی قرار داشته ام ، می بینم که راحت تر از گذشته با مشکلات روبرو می شوم و سریع تر بر یاس و ناامیدی غلبه می کنم .
یکی از بهترین راه هایی که برای اجرای این ایده می شناسم ، این است که هر روز را با طرح دو سئوال شروع کنیم : در زندگی من چه چیزی خوب و دوست داشتنی است ؟ و باید چه کاری انجام دهم ؟ سئوال او باعث می شود که ما بر موارد مثبت تمرکز کنیم و سئوال دوم با این موضوع را یاد آورمی شود که مسئولیت خوشبختی ما در زندگی بر عهده ی شخص خودمان است .
دنیا به ندرت شادمانی را به عنوان حالتی ارزشمند احترام و توجه جدی ، تلقی کرده است . و با وجود این اگر ، ما کسی را می بینیم که علیرغم تضادها و مشکلات زندگی دراغلب اوقات شادمان است ،بای بدانیم که نظاره گر یک موفقیت روحی هستیم ـ موفقیتی که ارزش آن را داردکه مشتاقانه درآرزوی آن باشیم.
سخن نویسنده
برای خوانندگانی که تمایل دارند برروی موضع خودباوری کار کنند و مطالعات خود را در این زمینه دنبال کنند ، این سه کتب را که از تالیفاتم می باشد پیشنهاد می کنم .
1. ارکان ششگانه ی خودباوری
2. پذیرفتن مسئولیت : خود اتکایی و زندگی مسئولیت پذیر
3. هنر آگاهانه زیستن و خودباوری در کار
این سه کتاب تمریهایی را شامل می شوند که با هدف تقویت و افزایش خودباوری ارائه شده اند .
سخنی چند درباره ی نویسنده
ناتانیل براندن دارای درجه ی دکترا و سوابقی در فلسفه ، یک روان درمان گر حرفه ای در لس آنجلس است و ضمن انجام کارهای مشاوره ای در سراسر جهان به ارائه ی سمینا ، کارگاه و کنفرانس هایی درمورد کاربرد اصول خودباوری و تکنولوژی در چالش های دنیای مدرن ، اشتغال دارد .او کتابهای متعددی تالیف نموده که کتابهای ارکان ششگانه خودباوری ، پذیرفتن مسئولیت ، هنر آگاهانه زیستن و خودباوری در کار ، چگونه افرادی رابا اعتماد به نفس بالا شرکتهای توانمند می سازند ، از آن جمله اند .
آثار او به 14 زبان مختلف ترجمه شده و بیش از 3.000.000 نسخه از کتابهای او به چاپ رسیده اند .
آخرین بروزرسانی (چهارشنبه ، 6 مرداد 1389 ، 05:53)











